تبليغاتX
برای دلم

برای دلم

for my heart

+ نوشته شده در  88/04/10ساعت 15:30  توسط کوروش  | 

+ نوشته شده در  88/03/26ساعت 18:28  توسط کوروش  | 

+ نوشته شده در  88/03/19ساعت 9:27  توسط کوروش  | 

+ نوشته شده در  88/03/12ساعت 16:8  توسط کوروش  | 

+ نوشته شده در  88/03/10ساعت 18:11  توسط کوروش  | 

+ نوشته شده در  88/03/08ساعت 21:55  توسط کوروش  | 

+ نوشته شده در  88/03/07ساعت 23:32  توسط کوروش  | 

+ نوشته شده در  88/03/03ساعت 17:17  توسط کوروش  | 

+ نوشته شده در  88/02/28ساعت 17:38  توسط کوروش  | 

+ نوشته شده در  88/02/26ساعت 13:40  توسط کوروش  | 

+ نوشته شده در  88/02/24ساعت 0:58  توسط کوروش  | 

+ نوشته شده در  88/02/20ساعت 16:36  توسط کوروش  | 

+ نوشته شده در  88/02/19ساعت 18:31  توسط کوروش  | 

+ نوشته شده در  88/02/17ساعت 22:52  توسط کوروش  | 

+ نوشته شده در  88/02/16ساعت 17:19  توسط کوروش  | 

يه شب مهتاب، ماه مياد تو خواب
منو مي‌بره، از توي زندون
مث شب‌پره، با خودش بيرون
مي‌بره اونجا، كه شب سياه
تا...
+ نوشته شده در  88/02/12ساعت 17:36  توسط کوروش  | 

+ نوشته شده در  88/02/06ساعت 11:48  توسط کوروش  | 

 

+ نوشته شده در  88/02/04ساعت 0:55  توسط کوروش  | 

+ نوشته شده در  88/01/24ساعت 0:28  توسط کوروش  | 

 

+ نوشته شده در  88/01/20ساعت 9:4  توسط کوروش  | 


بخوان
كه رازجاودانگی در آواز است
كاش چون تو می بودم
آزاد از غل و زنجیر
كاش چون تو می بودم
روحی در پرواز
برفراز دره ها
و از جام اثیری
جرعه ای نور می نوشیدم
كاش چون تو می بودم
معصوم، قانع و شاد
بی اعتنا به آینده
در فراموشی گذشته
كاش چون تو می بودم
زیبا، فریبنده و باشكوه
پرمی كشیدم
در باد
كاش چون تو می بودم
اندیشه ای شناور
برفراز دشت.
میان زمین و آسمان
آواز می افشاندم.
آه ای سینه سرخ! بخوان
و پراكنده كن
غصه هایم را
كه من با گوش نهان در گوش خود
ندای نهان را در ندای تو بشنوم

جبران خلیل جبران

 

+ نوشته شده در  88/01/14ساعت 21:30  توسط کوروش  | 

+ نوشته شده در  88/01/10ساعت 9:23  توسط کوروش  | 

+ نوشته شده در  88/01/10ساعت 9:16  توسط کوروش  | 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  88/01/08ساعت 0:11  توسط کوروش  | 

+ نوشته شده در  87/12/27ساعت 18:16  توسط کوروش  | 

+ نوشته شده در  87/12/27ساعت 18:9  توسط کوروش  | 

+ نوشته شده در  87/12/26ساعت 17:6  توسط کوروش  | 

 

+ نوشته شده در  87/12/24ساعت 0:41  توسط کوروش  | 

فتاده تخته سنگ آنسوی تر ، انگار کوهی بود
و ما اینسو نشسته ، خسته انبوهی
زن و مرد و جوان و پیر
همه با یکدیگر پیوسته ، لیک از پای
و با زنجیر
اگر دل می کشیدت سوی دلخواهی
به سویش می توانستی خزیدن ، لیک تا آنجا که رخصت بود
تا زنجیر
ندانستیم
ندایی بود در رویای خوف و خستگیهامان
و یا آوایی از جایی ، کجا ؟ هرگز نپرسیدیم... ( اخوان )

+ نوشته شده در  87/12/23ساعت 23:49  توسط کوروش  | 

+ نوشته شده در  87/12/21ساعت 11:24  توسط کوروش  |